پنج شنبه 15 تير 1391برچسب:, :: 12:54 :: نويسنده : SANA TAYSA
من همانم که برای بودنم سالها بی خواب بودی ! ما زمان رو سپری میکنیم تا فراموش کنیم زمان چطوری سپری میشه… کاش می شد زندگی را به زنجیر عقل می کشیدم ، نه زنجیر احساسم !!! نمی دانم چرا ، عوارضی ذهنم ، مرا خالی از امید کرده... شراب هم... به مستی ام حسادت می کند... آنگاه که خمار یک لحظه ... دیدن " تو " می شوم... !!! هنوز هم نمی دانم چرا فضای بین ما بی وزن است؟؟؟؟ یعنی انیشتین بود، می دانست؟ دور نرو بیا کنار دلم من غیر از اینها که مینویسم نوازش هم بلدم... باید واژه ها را ادب کنم... یعنی چه که تاپلک به هم می زنم چراغ به دست می گیرند و صفحه را روشن می کنند از خاطرات تو...!! دیـوارهایی که می سازی هـر روز و هــر روز بیشتر می شوند بنــای بـــی احساس من آخر من از کجــا برای این همه دیــوار پنجــــره پیدا کنمــ ....
لعنت به نگاهی ؛ زندگی با تـو رو دوســـت دارم
من از کــــــــــــــــوچ پرندگان اموختم ، هـــــــــوای رابطه که ســـــــــــــــرد شد ،
آدم بزرگها ديگه فرصت شناختن هيچ چيزی رو ندارند همه چيزها رو ساخته و آماده مي خرند ولي چون كسي نيست كه دوست بفروشه آدمها ديگه دوستي ندارند !!! شازده کوچولو
نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |